رادینرادین، تا این لحظه 6 ماه و 13 روز سن دارد

رادین،عشق ما به زندگی

دعوت شدن به افطاری

مدیر عامل شرکت مامانم امشب ما رو به یه رستوران تو پاسداران برای افطاری دعوت کرده. من اولین ماه رمضان رو تجربه کردم. امشبم اولین افطاری هست که من دعوت شدم. خیلی خوشحالم چون بعد ویروسی که تو مهد گرفتم و کلی اذیتم کرد تنوعی بود برای خودش. بعدش هم منقرار با همکارای مامانم آشنا بشم و ببینمشون. تازشم دلم میخواست برم بیرون،آخه همش مهد میرم میام خونه و دوباره و دوباره... مامانم لباس خوشگلمو تنم کرد و کلی بوسم کرد و ازم کلی عکس گرفت. منم کلی کیف کردم. آخه منم عکس گرفتن و خیلی دوست دارم.  وقتی که وارد رستوران شدیم. همه حمله کردن سمت منو هی بغلم میکردن و بوسم میکردن. هی از بغل این یکی میرفتم بغل اون یکی. همشونو ...
1 خرداد 1398

سینه خیز شدنم

امروز بعد اینکه مامانم از سر کار اومد دنبالم خیلی ازش ناراحت بودم. آخه منو تنها گذاشت. من مهد رو دوست دارم اما بیشتر دوست دارم کنار مامانم تو خونه باشم. آرزو جون مربی مهدم وقتی منو تحویل مامانم داد من به مامانم نگاه نکردم. آخه باش قهر بودم. مامانم هی نازم میکرد و قربون صدقم میرفت اما من به مامانم نگاه نمی کردم. آرزو جون گفت خیلی تعجب میکنم که چطور یه بچه ۶ ماهه انقد خوب متوجه میشه که قهر میکنه و به مامانش نگاه نمیکنه.  بله ابنجوریاست.  زرنگی هستم واسه خودم 😁😁😁  وقتی رسیدیم خونه خسته بودم و خوابیدم. بعد اینکه بیدار شدم سرحال شدم و دلم میخواست کلی بازی کنم. مامانم منو رو تشکم گذاشت. منم چشمم به کیف لوازم مامانم افتاد....
25 ارديبهشت 1398

خرید لوازم مهدکودک

الان که دارم این خاطره رو می نویسم ۳ روز از زمان رفتن من به مهد گذشته.‌ هفته گذشته پنجشنبه با مامانم و بابام رفتیم برای مهدکودک وسیله بخریم. آخه از شنبه میخواستم برم مهد. خیلی حس عجیبی بود.... مامانم و بابام برا من لباس و رو تشکی برای تختم تو مهد خریدن. اون روز خیلی خسته شدیم. آخه برای رو تشکی تختم، به کلی از مغازه ها سر زدیم تا بتونیم پیداش کنیم. بالاخره یه رو تختی خوشگل پیدا کردیم و مامانم و بابام رضایت به خرید دادن...  بعدش برام لباس و پیشبند خریدن که کلی ذوق کردم.  مامانم هم بعد اون چند تا عکس خوشگل موشگل ازم گرفت و منم کلی ذوق کردم.   ...
23 ارديبهشت 1398

ذوق کردن از دیدن لباس

امشب مامان و بابام منو حموم بردن. آخه فردا میخوام واکسن ۶ ماهگیم رو بزنم. هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحالم چون بزرگ تر شدم. ناراحتم چون میخوان منو آمپول بزنم. آخه خیلی درد داره تازشم تب هم میکنم. خلاصه اینکه از حموم که بیرون اومدم مامانم یه لباس جدید خوشرنگ تنم کرد. این لباسم جدید و تازه اولین بار که میپوشم  منم عین مامانم عاشق رنگ سبزم. همین که چشمم به رنگ شلوارم افتاد گرفتمش تا باش بازی کنم. خب من هنوز کوچیکم،فک میکنم شلوار سبز خوشرنگ برا بازی. آخه رنگشو دوست دارم....   ...
17 ارديبهشت 1398

خرید در فروشگاه و کالسکه سواری من

 مامان و بابا تصمیم گرفتن برای خرید ماهانه منو با کالسکه ببرن بیرون. من خیلی خوشحالم آخه برا اولین بار که سوار کالسکه میشم. به نظرم کالسکه سواری کلی حال میده. من نشستم و بابا یا مامانم هلم میدن. من که خیلی راضیم. تو فروشگاه همه منو نگاه میکردن و بم لبخند میزدن. آخه پسر به این خوشگلی ندیده بودن تا حالا 😛😛😛😁😁😁  منم با یه لبخند ملیح جوابشون رو میدادم. فروشگاه خیلی شلوغ بود و چرخ کالسکه منم هی به چرخ سبدهای خرید دیگران گیر میکرد. خلاصه اینکه همش با سبدهای خرید برخورد میکردم. مامانم هم ازونجا که همش در حال عکس گرفتن از منه تو فروشگاه هم ازم عکس گرفت تا به قول خودش خاطره شه. البته که منم بدم نمیاد و خوشم میاد...  ...
16 ارديبهشت 1398

بازیگوشی رو تختم

امشب مامان و بابام بعد چند روز منو بردن حموم. آخه واکسن زده بودم و نتونستم برا چند روز حموم برم. مامان و بابام همیشه منو شب میبرن حموم تا شب بتونم بهتر بخوابم. وقتی که از حموم اومدم بیرون منو رو تختم گذاشتن تا بخوابم ولی من که خوابم نمیاد. من عاشق تختم هستم. وقتی میام رو تختم دوست دارم با میله های حفاظ تختم بازی کنم. نمیدونم چرا انقد برام جذابه. خب چیکار کنم ذوق دارم دیگه 😁😁😁 خلاصه براتون بگم که امشب بازیگوشیم گل کرده. وقتی مامانم منو گذاشت رو تختم منم خودمو بر عکس کردم تا بتونم میله تختم رو بگیرم  مامانم که منو تو این حالت دید سریع اومد ازم عکس گرفت و منم مامانمو با یه حالتی خاص نگاه کردم.   که...
13 ارديبهشت 1398

اولین نشستن بدون کمک

مامانم دوست داره من زودتر از بقیه بچه های همسن خودم بنشینم به خاطر همین منو رو مبل می ذاره و با اسباب بازی هام سرگرمم میکنه تا بتونم زودتر یاد بگیرم. آخه مامانم میگه تمرین زیاد باعث میشه تا زودتر یاد بگیرم. منم دوست دارم زودتر بنشینم آخه از بس دراز کشیدم خسته شدم. تازه مامانم میگه عکس هایی که ازت میگیرم همش تکراری شده. خلاصه اینکه منم عین یه بچه خوب حرف مامانمو گوش میدم. البته که بعضی مواقع خسته میشم و غر غر میکنم و گریه میکنم ولی بازم هرچی باشه از دراز کشیدن رو تشک یا تختم خیلی بهتره. موقعی که مامانم منو می ذاره رو مبل این شکلی میشم  امروز مامانم یه تمرین متفاوت بم داد. مامانم میخواد تا من بدون کمک رو زمین بنشینم. آخ ...
9 ارديبهشت 1398

بازی با اسباب بازی هام

امروز مامانم بعضی از اسباب بازی ها مو از کمدم بیرون آورد تا باهاشون بازی کنم. مامانم ازینکه من سرم گرم شه و سرگرم بازی شم کلی کیف میکنه. امروز خیلی خوشحال بودم چون با اسباب بازی هام بازی کردم و کلی خندیدم.  اولش یه نگاه عاقل اندر سفیه به عروسک خرسی و قورباغم انداختم. آخه تا حالا عروسک خرسی از نزدیک ندیده بودم. بعدش که خوب شناختمش باش کلی بازی کردم. تازشم توپ خوشگلمو هم گذاشتم کنار خودم تا کسی نگیره. آخه توپ خودمه دیگه  بعد اینکه کلی بازی کردم مامانم عروسکام رو گذاشت کنارم و یه عکس خوشگل موشگل ازم گرفت.  امروز کلی بم خوش گذشت و کلی هم خندیدم 😁😁 ...
7 ارديبهشت 1398

اولین عید من

امسال اولین عیدیه که من هستم. خیلی برام اتفاق جالبیه که همه در کنار هم هستن و با هم جشن میگیرن. من تجربه عید رو نداشتم ولی برای اولین تجربه زندگیم حس جالب و خاص بود‌. همه اعضای خانواده در کنار هم هستن و شروع به دید و بازدید میکنن. عیدی میدن و عیدی میگیرن. میوه و آجیل و شیرینی های خوشمزه میخورن و خلاصه اینکه در کنار هم شاد هستن. من خیلی خوشحالم که کلی آشنا برا مهمونی رفتن داریم‌. باباییم و مامانیم با پدرجون و مادرجون تو بابل زندگی میکنن. امسال عید علاوه بر خوشحالی و شادی یه اتفاق غمناک افتاد که کل کشور رو تحت الشعاع خود قرار داد. امسال عید کل کشور بارندگی بود و طی این بارندگی بعضی از شهرهای ایران گرفتار سیل شدند. بر اثر بارندگی های ...
6 ارديبهشت 1398